پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - مسلمانان در اروپاي نژاد پرست(٢) - غیاثی غلامرضا

مسلمانان در اروپاي نژاد پرست(٢)
غیاثی غلامرضا

در جهان جمعيت «هندو» و «كاتوليك» كم و بيش با جمعيت مسلمانان برابر است. اما نمي‌توان هندوهايي از هند، نپال، آفريقاي جنوبي و كارائيب را ديد كه در پاريس يا فرانكفورت گرد هم جمع شوند و به خاطر مسايل مشترك مبارزه كنند. هم‌چنين كاتوليك‌هايي از لهستان، ايتاليا، اسپانيا و مكزيك را مي‌توان ديد كه مدت‌ها در همسايگي يكديگر زندگي مي‌كنند، اما نام يكديگر را نيز نمي‌دانند.
روحيه‌ي امت مسلمان كه در پيروان ديگر اديان موجود نمي‌باشد، در اشارات قرآني بسياري ريشه دارد؛ خداوند از مسلمانان خواسته است كه جزء تفكيك‌ناپذير اجتماع و جامعه خويش باشند. مسلمان به عنوان يك انسان در قبال خانواده، فرزندان، ايتام، نيازمندان و ابن السبيل وظايفي دارد.(١) خداوند بارها فرموده است كه رضاي او در تلاش انسان براي ايجاد عدالت در جامعه قرار دارد. او فرموده است كه بشر به عنوان عضوي از يك قبيله يا ملت خلق شده است.(٢) از اين رو مسلمانان بر همدلي ارج مي‌نهند و اوست كه «خليفه‌ي خداوند در زمين» است.(٣)
اگرچه مسلمانان در طول قرن‌ها، فاصله‌ي زيادي از شرايط قرآني گرفته‌اند، اما سنت امت در ميان آنها هم‌چنان باقي است. گذشته از شرايط موجود در قرآن، تاريخ نيز در ايجاد وحدت ميان مسلمانان نقشي مؤثر داشته است. در زمان پيامبر، جامعه‌ي جوان مسلمان از قبايل و مناطق مختلفي تشكيل مي‌شد و دائما در خطر نابودي از طرف دشمنان بود. رمز بقاي آنها در وحدت آنها نهفته بود. «ايمان» آن سان كه «برنارد لوئيس» به خوبي دريافته است، «جايگزين خون به عنوان عامل پيوند اجتماعي است.»(٤)
در طول قرون، خلفاي مسلمان ارتش‌هايي متشكّل از چند نژاد را براي ايجاد امپراطوري‌هايي از چند نژاد ايجاد نمودند كه با ديوان سالاري چند قومي اداره مي‌شد. بعدها كه استعمار اروپايي قلمرو مسلمانان را در كام خود كشيد، اقوام سرزمين‌هاي مختلف ـ هر چند نه در مبارزه‌اي عيني ـ عليه دشمن مشترك تحت پرچم اسلام منسجم شدند.
وراي همه‌ي اين‌ها، در خلال هزار و پانصد سال گذشته اعتقادات، ارزش‌ها و شعاير اسلامي بنيادين بدون تغيير باقي مانده است و مؤمنان سرزمين‌هاي مختلف از مراكش تا اندونزي و از كانادا تا يمن را با رشته‌ي روحاني مشتركي پيوند داده است. گاهي يك احوال‌پرسي ساده‌ي اسلامي ـ السلام عليكم ـ اعتماد و دوستي دو جانبه‌اي را ميان دو غريبه ايجاد مي‌كند كه هيچ يك از روش‌هاي ارتباطي مدرن قادر به ايجاد آن نيست.
در يك مسافرت تحقيقي به عراق در دسامبر سال ١٩٩١م، هر بار كه براي مصاحبه با مردم به بيرون مي‌رفتم، يكي از مأموران امنيتي «صدام حسين» را به همراه خود مي‌ديدم. گاهي نيز وي همراه من و يكي دو گردش‌گر غربي بود. برخي از اين گزارش‌گران سال‌ها در كشورهاي عربي زندگي كرده بودند و به راحتي عربي صحبت مي‌كردند، توانايي‌اي كه من فاقد آن بودم. اما مشكل اين بود كه مردم عراق ميلي به صحبت كردن با آنها نداشتند.
اما اگر من به يك عراقي نزديك مي‌شدم و سعي مي‌كردم، با انگليسي آميخته به عربي با او صحبت كنم، با تبسّم گرم و صميمانه‌ي آنها رو به رو مي‌شدم، مرا به نوشيدن قهوه دعوت مي‌كردند و به پرسش‌هايم پاسخ مي‌گفتند. حتي گاهي از من مي‌خواستند كه برگردم و شام يا ناهاري با آنها باشم. آنها مي‌خواستند بي‌آن‌كه تحت نظر باشم، با من سخن بگويند. يك روز «الكساندر اوكرين» خبرنگار نيوزويك از من خواست «كلمه‌ي عبوري» كه با آن عراقي‌ها را به سخن وا مي‌دارم را به او بگويم. من گفتم اين كلمه‌ي عبور «السلام عليكم» است.
مسلماناني كه به اروپاي غربي مهاجرت مي‌كنند نيز سنت امت را با خود همراه دارند و آن را به فرزندان‌شان منتقل مي‌كنند. سنتي كه بخش شاخصي از فرهنگ مسلمانان اروپايي است. «السلام عليكم» پيوندي آني ميان مهاجران كشورها و فرهنگ‌هاي مختلف و بومياني كه به اسلام گرويده‌اند، ايجاد مي‌نمايد. با اين همه سنت امت مسلمان شكاف فرهنگي عميقي را نيز در اروپا به نمايش در مي‌آورد.
اين سنت ترك‌ها، پنجابي‌ها، مراكشي‌ها و آفريقايي‌ها، را با مشخصه‌اي اسلامي جلوه‌گر مي‌سازد و آنها را در معرض خشونت و تبعيض‌هاي شغلي در اروپاي غربي، به ويژه در فرانسه و آلمان، قرار مي‌دهد.
در فرانسه همسايگان و نيز مسئولين از ساختن مسجد، هرچند از نظر قانون بي‌مانع باشد، جلوگيري مي‌كنند. آخرين باري كه مسلمانان موفق به كسب اجازه‌ي دولت محلي براي ساختن مسجد جامع شدند، در اوايل دهه‌ي ٩٠ بود كه «مسجد ليون» با اعمال نفوذ دولت عربستان بر دولت فرانسه ساخته شد. در بسياري از مدارس، دختران مسلمان از پوشيدن روسري منع مي‌شوند، در حالي‌كه فرزندان مسيحي حق آويختن صليب و پسران يهودي حق برسر نهادن عرق چين را دارند.
در آلمان مسيحيان و يهوديان اجازه‌ي تعليمات مذهبي در مدارس را دارند، در حالي‌كه چنين اجازه‌اي براي دروس اسلامي وجود ندارد. در بخش‌هايي از اروپاي غربي اعتراض به خاطر وجود زنان مسلماني كه به خاطر پوشيدن روسري از داشتن كار محروم هستند، بسيار است. در فروشگاه‌ها پاسخ مسلمانان را پس از ديگران مي‌دهند. آنها از عضويت در كلوپ‌هاي محلي محروم هستند. در خيابان آنها را مسخره مي‌كنند، به آنها مي‌گويند: «به تركيه بازگرديد». رسانه‌هاي خبري تمايل دارند كه مشكلات مسلمانان را به «بنيادگرايي اسلامي» پيوند دهند.
از آن‌جا كه مسلمانان دوست دارند كه جهان را با عينك آئين خود بنگرند، گاهي اين حوادث را به «اسلام‌ترسي» يا بد گماني به اسلام مربوط مي‌دانند. «صبري اربكان» رييس سازمان «نشنال ويوو» واقع در كلن معتقد است كه «مشكل اصلي ذهنيت صليبي‌اي است» كه مسلمانان اروپاي غربي با آن روبه‌رو هستند.(٥) وي مي‌گويد: ترس از اسلام كه زماني در اروپا با فتوحات عثماني و اندلسي ايجاد شد، ديگر بار با رشد جوامع مسلمان در بسياري از بخش‌هاي اروپا زنده شده است.
«رشيد بن عيسي» از انتشارات يونسكو در پاريس، با سخن او موافق است. او مي‌گويد كه آزادي‌خواهي فرانسوي «فريبي بيش نيست، زيرا دولت فرانسه به مدارس كاتوليك و يهودي كمك مالي مي‌دهد در حالي‌كه اين حق را از مدارس مسلمان دريغ مي‌دارد.(٦) يكي از مسئولين دولت فرانسه در پاسخ مي‌گويد: مسأله اين است كه مدارس كاتوليك و يهودي كه از يارانه‌ي دولتي استفاده مي‌كنند، مي‌پذيرند كه شاگرداني از اديان ديگر نيز داشته باشند، در حالي كه مسلمانان در برابر اين شرط قانوني مقاومت مي‌كنند.
در حقيقت ايمان اسلامي نگرانيِ اصلي مخالفان اسلام در اروپاي غربي نيست. «سكولار شدن» در جوامع غربي‌اي كه تاكنون در برابر موج احياي ديني كه بخش‌هايي از آسيا، افريقا و امريكا را در برگرفته است، مقاومت نشان داده و به شدت ريشه دوانيده است. به نظر مي‌رسد كه نظريه‌ي سكولار شدگي ماكس وبر هم‌چنان در قاره‌ي زادگاه او باقي مانده است.
مسلمانان چون ديگر اقليت‌هاي غير اروپايي، قرباني عنصر خاص فرهنگ اروپاي غربي، يعني نژادپرستي هستند. بيگانه هراسي نژادپرستانه همراه با روحيه‌ي انتقام، از پايان دوره‌ي جنگ سرد تاكنون جاني تازه يافته است. يكي از بررسي‌هاي انجام شده در سطح گسترده‌اي از اروپا بيانگر آن است كه ٤٨ درصد از فرانسويان خود را «نژادپرست» يا «نسبتاً نژادپرست» مي‌دانند. اين رقم در بلژيك ٥٥ درصد و در آلمان، بريتانيا، هلند و ايتاليا بيش از ٣٠ درصد است.(٧)
به نظر مي‌رسد كه نژادپرستي احيا شده، پاسخ اروپاي غربي به شكست الگوهاي پيشين اجتماعي و اخلاقي است. پس از ناتواني و شكست مسيحيت، نازيسم، فاشيسم، سوسياليسم و كمونيسم، و زوال ملي‌گرايي (قسمت فشار يگانگي و يكپارچگي اتحاديه‌ي اروپا، نژاد آنها) ريشه‌ي فرهنگي‌اي است كه بسياري از اروپاييان احساس مي‌كنند، بر ايشان باقي مانده است. جوامع غير اروپايي بسياري شكست ملي‌گرايان يا الگوهاي اقتصادي را تجربه كرده بودند، به دين روي آوردند. اما آزادي‌خواهي عصر روشن‌گري دين را بيش از هر سرزمين ديگري از اروپاي غربي زدوده بود. مسلمانان بزرگ‌ترين گروه‌هاي مهاجر اروپاي غربي هستند كه فشار فعاليت‌هاي نژادپرستي را متحمل مي‌شوند. نژادپرستي آنها را به عنوان معجوني از نژادهاي غير اروپايي كه اسلام در قالب فرهنگي ريخته است، هدف قرار مي‌دهد. ماهيت نژادي ـ فرهنگي برخوردها به جاي سرشت مذهبي بازتاب اين واقعيت است كه آنها ديگر اقليت‌هاي غير سفيد پوست را از محله‌هاي خود متمايز نمي‌كنند.
در شهر «برندبرگ» آلمان يك كارگر سياه‌پوست، نخستين قرباني خشونت‌هاي پس از سقوط ديوار برلين بود. در آلمان شرقي ويتنامي‌ها، يهوديان و موزامبيكي‌ها، اما نه ترك‌هاي مسلمان، هدف اصلي افراطيون نئونازي و جوانان سرتراشيده هستند.
اين شرايط در اوايل دهه‌ي ١٩٩٠ به حدي بحراني شد كه آن‌گونه كه «زرينه ويلپوت» جامعه‌شناس دانشگاه فني برلن مي‌گويد، جوانان سرتراشيده گروهي از مهاجمان صنايع ژاپن را كه براي سرمايه‌گذاري به آلمان شرقي رفته بودند، با اين تصور كه آنها ويتنامي هستند، مورد تعقيب قرار دادند.(٨)
با اين‌حال، در بسياري از مناطق اروپا مسلمانان هدف اصلي بيگانه‌ستيزان هستند، زيرا آنها از سابقه‌ي طولاني خصومت با اروپا و به‌ويژه نژادپرستي اروپا برخوردارند. شايد بتوان گفت كه مسلمانان در «زمان خلق» نژادپرستي اروپايي حضور داشته‌اند و همواره در زمره‌ي قديمي‌ترين رقباي آشتي‌ناپذير آن به‌شمار آمده‌اند.
نژادپرستي به عنوان ايدئولوژي‌اي كه نژادي را از نژاد ديگر برتر مي‌داند، زاده‌ي استعمارگرايي و برده‌داري اروپايي است كه در جهانِ جديد به وسيله‌ي مهاجران اروپاي مطرح شد. اين استعمارگران و برده‌داران در امريكا به اين باور رسيده بودند كه تسلط آنها بر نژادهاي ديگر گواه برتري عقلي آنها است. آنها مدعي بودند كه امتياز فكري و عقلي عامل پيشرفت آنها در علم و فن‌آوري، تشكيل ارتش‌ها، غلبه بر مستعمرات، ايجاد صنايع و به‌تدريج سلطه بر ديگر نژادها است. روشنفكران و اربابان مجادله، در ادعاي خود مبني بر برتري نژادي سفيد بر ديگر نژادها، به نظريه‌ي انتخاب طبيعي «چارلز داروين» تمسك مي‌جستند. بعدها علوم اجتماعي بي‌اعتباري نظريه‌ي برتري نژاد سفيد را اثبات نمود، اما بسياري از اروپاييان سفيدپوست، ازجمله روشنفكران، هنوز هم به آن باور دارند.
مسلمانان در مقايسه با ديگر نژادهاي ديني با استعمارگرايي اروپايي و ادعاي برتري آنها بيشتر مبارزه كرده‌اند. اين مبارزه در اواسط قرن هفتم آغاز شد. مسلمانان سوريه، مصر و افريقاي شمالي را كه در سلطه‌ي مسيحيان بيزانس بود، تسخير نمودند. با اين همه، اين مبارزه گسترده‌ترين بُعد خود را در دوره‌ي استعمار به‌دست آورد، زماني كه تمامي دنياي اسلام جز تركيه، افغانستان، ايران، عربستان، يمن و عمان تحت سلطه‌ي قانون استعماري اروپايي درآمد.
پس از فروپاشي كمونيسم كه دشمن اسلام و اروپا بود، اين دو رقيب قديمي، باز رو در روي هم قرار گرفتند. مسلمانان و فرزندانشان آن ترس ديرينه را در ذهن اروپاييان زنده كردند كه اسلام به تعبير «ساموئل هانتينگتون» در مورد بقاي غرب ايجاد شك نموده است. كاري كه پيش از اين نيز دو بار توسط آن انجام گرفته است؛ يك بار توسط عثماني‌ها و ديگربار توسط اندلسي‌ها.(٩)
درك اين تهديد دوطرفه است. چنان كه مي‌توان هر روز با شيوه‌هاي متفاوت زندگي آنها كه بيانگر جهان‌بيني‌هاي متناقض مسلمانان و بوميان اروپايي است، آن را دريافت. در شهرها و شهرك‌هايي كه داراي جمعيت مسلمان مناسبي است، مسلمانان در منطقه‌اي جدا با فروشگاه‌هايي كه گوشت حلال ارايه مي‌كنند، با مساجد و مدارس قرآني، كتاب‌فروشي‌هاي اسلامي و... زندگي مي‌كنند. چشم‌انداز زندگي و ضروريات زندگي آنها كاملاً با اروپاييان بومي متفاوت است.
نوع انسان اروپايي عضو وفادار جامعه‌ي خويش يعني ملت است، اما روابطش اساسا حساب‌شده و آگاهانه مي‌باشد و از الگويي عقلاني نشأت مي‌گيرد. اما رابطه‌ي مسلمانان با گروه‌هاي ديني و فرهنگي از الگوي امت ناشي مي‌شود و اساسا رابطه‌اي نظام‌مند و سازمان‌يافته است. انسان اروپايي با خانواده‌ي هسته‌اي خود زندگي مي‌كند و فقط سالي يك يا دوبار به ديد يا بازديدي خويشاوندان خود مي‌رود. اما فرد مسلمان در همسايگي وي يا در همان شهر، با خانواده‌ي گسترده‌ي خود زندگي مي‌كند و فقط سالي يك يا دو بار به مرخصي مي‌رود.
انسان فرانسوي و فرد مسلمان هردو از حمله‌ي ناتو به صرب‌ها در كوزوو حمايت كردند، فرانسوي‌ها از آن رو كه صرب‌ها ديگر اروپاييان را مي‌كشتند و مسلمانان از آن جهت كه آنها ديگر مسلمانان را قتل‌عام مي‌كردند. هردو از ايجاد دولت فلسطيني حمايت مي‌كنند؛ فرانسوي از آن جهت كه معتقد است فلسطينيان حق تعيين سرنوشت ملي خود را دارند و مسلمان از آن جهت كه معتقد است، مسلمانان بايد از فشار و سركوب اسرائيلي‌ها خلاصي يابند. هردو از سلطه‌طلبي امريكا خشمگين هستند؛ فرانسوي به دليل درك سلطه‌ي امريكايي بر اروپا و مسلمان به دليل درك سلطه‌ي امريكا بر جهان اسلام.
درك اين نكته در هر دو طرف اين شكاف فرهنگي را شدت بخشيده است. مناطق مستعمره‌نشين، فرانسويان در الجزاير مانند انگليسي‌ها در هند زندگي جدايي از بوميان داشتند. اما در عمق ذهنشان مي‌دانستند كه اگر شرايط وخيم شود، مي‌توانند به سرزمين خود بازگردند و چنين نيز شد.
امروز اروپا مأمن اروپاييان و مسلمانان است. تشويق‌ها و كمك‌هاي مالي فرانسه و آلمان در ترغيب مهاجران به بازگشت به كشورهاي خود موفق نبوده است. با اين همه، مسلماناني كه در سرزمين بيگانه به‌دنيا آمده‌اند نسل‌گذار هستند. ٥٠ درصد مسلمانان اروپايي كه در اروپاي غربي متولد شده‌اند، بر هويت اروپايي خود تأكيد دارند.
طبقه‌ي روشنفكر بومي و طراحان سياست عمومي در حال درك اين واقعيت هستند كه ناديده انگاشتن مسلمانان و خواسته‌هاي فرهنگي‌شان به جاي كاهش مشكلات اجتماعي آنها را پيچيده‌تر مي‌سازد. در بريتانيا، هلند و كشورهاي اسكانديناوي نهادهاي سياسي كثرت‌گرايي (چندفرهنگي) ايجاد شده است كه به جمعيت مسلمان و بومي امكان مي‌دهد، زندگي فرهنگي موازي خود را داشته باشند. در ديگر مناطق اروپاي غربي نيز به نظر مي‌رسد كه روشنفكران بومي و عامه‌ي مردم به‌تدريج پذيراي مسلمانان ديگر اقليت‌هاي غيراروپايي هستند.
جهان وطني و يكپارچگي به‌تدريج مقاومت فرانسوي ـ آلماني نسبت به مفهوم خودمختاري را براي فرهنگ‌هاي اقليت كاهش مي‌دهد. ويژگي‌هاي حاكميت ملي كه شاخصه‌ي دولت آزادي‌خواه بود، به «اتحاديه‌ي اروپا» مبدّل شده است. اكنون اتحاديه‌ي فرامليتي بر پول رايج، سياست پولي، اقدامات امنيتي، نظارت بر مرزها، حقوق بشر، مهاجرت، سياست پناهندگي و... حاكميت دارد. مسايلي كه زماني فقط به دولت‌هاي مستقل اروپاي غربي واگذار شده بود. در نتيجه گروه‌هاي فرهنگي با سازمان‌هاي فراملي‌اي كه بالاتر از سطح دولت‌هاي ملي قرار دارند ارتباط پيدا مي‌كنند. اين سازمان‌ها مشروعيت علايق فرهنگي را بيش از پيش به رسميت مي‌شناسند و دولت‌هاي ملي را در به رسميت شناختن آن تحت فشار قرار مي‌دهند و دولت‌هاي ملي هر روز فشار زيادي را از سوي اتحاديه‌ي اروپا براي پذيرش حقوق فرهنگي مسلمانان و ديگر اقليت‌ها احساس مي‌كنند.
در پاييز سال ٢٠٠٠ وزارت كشور فرانسه از هشت نفر از رهبران جامعه‌ي مسلمان خواست تا در طرحي كه مسلمانان را قادر سازد، در عيد قربان مراسم قرباني را انجام دهند، اين وزارت را ياري دهند. «فرخ لازوني» امام جماعت يكي از مساجد جامعي كه عربستان سعودي در شهر «اوري» فرانسه ساخته است، وقتي اين دعوت‌نامه را دريافت نمود، شگفت‌زده شد. زيرا دولت پيش از آن بارها و بارها از صدور اين اجازه امتناع ورزيده بود و همواره مسايل بهداشتي را مطرح نموده بود. اين امام جماعت متولد تونس، بعدها دريافت كه كميسيون اروپا براي تغيير اين مسأله دولت فرانسه را تحت فشار قرار داده است. دولت از گروه‌هاي مسلمان خواست تا اقداماتي را ايجاد كنند كه پاسخ‌گوي قوانين بهداشتي دولت و شعائر ديني مسلمانان باشد.(١٠)
تقريبا هم‌زمان با اين مسأله، «گرهارد شرودر» صدر اعظم آلمان كميته‌اي را به منظور تعيين ارايه «سياست مهاجرت يكپارچه» منصوب نمود. آلمان به صورت رسمي به عنوان يك كشور غيرمهاجر شناخته مي‌شود. كودكاني كه در آلمان از مهاجران غيرآلماني به‌دنيا مي‌آيند، حق تابعيت آلمان را ندارند. اما كساني كه از نظر قومي آلماني هستند، در هر كجاي دنيا كه باشند، اين حق قطعي را دارند كه به تابعيت آلمان بازگردند. حتي اگر برخي از آنها قادر به سخن گفتن به زبان آلماني نباشند. ترك‌ها، مسلمانان بالكان و ديگر مهاجران دولت و مجلس نمايندگان آلمان را براي كاهش محدوديت‌هاي كسب تابعيت تحت فشار قرار داده‌اند. برخي از اين محدوديت‌ها تاكنون كاهش يافته است. در ماه ژانويه‌ي گذشته مجلس آلمان قانوني را به تصويب رساند كه بر اساس آن به فرزندان «خارجي‌هايي» كه خود در آلمان متولد شده‌اند و هشت سال يا بيشتر در اين كشور زندگي كرده‌اند، تابعيت آلمان اعطا مي‌كند.
«برند ناپ»، سخن‌گوي وزارت كار آلمان گفت: دولت «شرودر» در تلاش است تا اين «اسطوره كه ما كشور مهاجرت نيستيم» را نمايان سازد، اما انجام اين كار به زمان نياز دارد. وي افزود: آلمان همواره پذيراي خارجيان بوده است و جمعيت آلمان از نظر نژادي جمعيتي مركب است. «تنها در برلن ١٦٠ دين وجود دارد». اگر به برمن يا هامبورگ سري بزنيد، عده‌اي به شما خواهند گفت: «اين مسجد ماست، بفرماييد و تماشا كنيد» يا اين كنيسه‌ي ما است.(١١)
با اين حال، همان روز يك دادگاه آلماني يك نئونازي را به دليل شركت در حمله به يك گروه ويتنامي در شهر «لاسان» به ١٨ ماه زندان محكوم نمود. قبل از وي ١٤ نفر از دوستانش به خاطر اين جرم محكوم شده بودند.(١٢)
علي‌رغم تلاش براي كاهش نژادپرستي، اين مسأله در جامعه‌ي آلمان عميقا ريشه دارد. با اين همه كمبود هميشگي نيروي كار در آلمان و هم چنين يكپارچگي آن با اتحاديه‌ي اروپا تدريجا آلماني‌ها، به ويژه جوانان تحصيل كرد را نسبت به ضرورت هم‌زيستي با ديگران حساس نموده است.
يكي از جنبه‌هاي جالب، خشونت دائمي‌اي كه عليه مسلمانان و ديگر اقليت‌ها در آلمان اعمال مي‌شود، نبودن جوانان دانشگاهي در ميان خشونت گران است. هيچ يك از ٥٠ دانشجوي آلماني كه من با آنها مصاحبه كردم، با عاملان خشونت احساس همدلي نداشتند. تعدادي از اين دانشجويان اظهار داشتند كه آلمان بدون وجود خارجي‌ها رشدي ندارد و برخي از آنها مي‌گفتند آلمان به سوي داشتن «جامعه‌اي كثرت‌گرا» حركت مي‌كند «راينر مونز» يكي از صاحب نظران روند مهاجرت در دانشگاه «هامبولت» برلين به «كثرت‌گرايي غير قابل اجتناب» در آلمان و اروپا معتقد است. وي مي‌گويد: «با در نظر گرفتن يك يا دو فرزند براي هر زن، مي‌بينيم كه بدون خارجي‌ها امكان بقا نداريم و تدريجا مانند كاليفرنيا رنگين پوست خواهيم شد».(١٣)
برخي از روشنفكران و سياستمداران محافظه‌كار اروپاي غربي، كثرت‌گرايي را به دليلي ديگر انتخابي جذاب مي‌بينند. در ميان آنها «لرد هيلتون» بريتانيايي است كه در سال ١٩٩٨ در نامه‌اي برايم نوشت كه وي مخالف عضويت تركيه در اتحاديه‌ي اروپا است، زيرا گذشته از دلايل ديگر، ترك‌هاي مسلمان در يكپارچگي با جوامع اروپاي غربي كه «بر ارزش‌هاي مسيحي استوار هستند»، دچار مشكل خواهند بود.(١٤)
وي در نوامبر گذشته اعلام كرد كه طرفدار «كثرت‌گرايي»اي است كه در بريتانيا «به خوبي موفق بوده است»(١٥). يكي از همكارانش در مجلس اعيان بريتانيا كه نمي‌خواست نامش فاش شود گفت: هيلتون و مسيحيان محافظه‌كاري مانند او با اشتياق از كثرت‌گرايي حمايت مي‌كنند، زيرا «آنان هرگز مسلمانان و ديگر مردم رنگين پوست را در جامعه‌ي انگليسي سفيد نمي‌پذيرند».
مسلمانان در اروپاي غربي عموما از تفكر كثرت‌گرايي به هيجان آمده‌اند. بيشتر آنان اين مفهوم را به همان دليلي مي‌پذيرند كه برخي از مسيحيان محافظه كار از آن حمايت مي‌كنند. اين تفكر امكان ايجاد نهادهاي اسلامي و حفظ شيوه‌ي زندگي اسلامي را كه الگوي اجتماعي همانند ساز مجاز نمي‌دانست، در اختيار آنها قرار مي‌دهد. مانند مسيحيان محافظه‌كار اميدوارند كه كثرت‌گرايي مانع آلودگي فرهنگ آنها شود.
مشكل اين جا است كه كثرت‌گرايي به جاي ممانعت از آلودگي فرهنگي، مروج آن است. وقتي مردمي با اديان يا زمينه‌هاي فرهنگي مختلف، براي برنامه‌اي خاص گرد مي‌آيند، توجه آنها صرفا معطوف به آن برنامه نيست، بلكه به كار يك ديگر، رفتارها، حالات و ديگر مسايل نيز توجه مي‌كنند و اين آغازي است براي نگريستن به آداب و سنن، ارزش‌ها و باورهاي خود از نگاه ديگران و درك اين نكته كه همه‌ي آنچه آنها به آن معتقد هستند، ممكن است معقول نباشد.
با ادامه‌ي اين روند باورها و ارزش‌هاي فرد نسبي مي‌شوند. كثرت‌گرايي از عاملان به اين تفكر نرخي مي‌طلبد و اين نرخ به ميزان افزايش سطح مداراي فرهنگي آنها افزايش مي‌يابد. اين نرخ نظام اعتقادي فرد و در مفهومي عميق‌تر، ارزش او است.
اگر بخواهيم به سخن «برگر» بازگرديم، «خرد كاملاً بامدارا بر اساس اين حقيقت، فردي است كه به هيچ حقيقتي معتقد نيست و در تحليل نهايي شايد كسي باشد كه هيچ چيزي نيست»(١٦). افراد در نسبي ساختن باورها و ارزش‌هايشان احساس آرامش نمي‌كنند. برگر معتقد است كه «ذهن آدمي از شك و عدم قطعيت بيزار است. به ويژه آن‌گاه كه اين شك درباره‌ي مسايل واقعا مهم زندگي او باشد. وقتي كه نسبي‌گرايي به حدي خاص برسد. مطلق‌گرايي ديگر باره بسيار جذاب خواهد شد.(١٧)
ديري نخواهد پاييد كه آنان در جست‌وجوي الگوي فرهنگي ديرين خود يا صورتي جديد از آن بر مي‌آيند و يا پذيراي الگوي جديدي مي‌شوند. لاجرم دوره‌هاي كثرت‌گرا كه در زوال تمدن‌ها واقع مي‌شوند، كوتاه هستند و الگوهايي توانمند را به دنبال خواهند داشت. اين الگوها باورها و معيارهايي قطعي‌اي را ارايه مي‌دهند و مخالفت را بر نمي‌تابند.
تمدن رومي «هلنيزم» كثرت‌گرا را به زانو درآورد، مسيحيت و اسلام جايگزين امپراطوري روم كثرت‌گراي رو به زوال شدند، اروپاي آزادي‌خواه خلافت اسلامي عثماني را كه در دهه‌هاي زوال خود به نظام كثرت‌گرايي مليت گرايش يافته بود، شكست داد.
به گفته‌ي «ارنست جلنر»، «بنيادگرايي مادي روشنفكري»(١٨) بهتر از اروپاي مسيحي نبود. آيا حالت و مرحله‌ي كنوني كثرت‌گرايي در بريتانيا، هلند و اسكانديناوي و كثرت‌گرايي‌اي كه در ديگر نقاط اين قاره در حال ظهور است، نشان از ناتواني الگوي فرهنگي و اخلاقي آزادي‌خواهي دارد؟ اگر چنين است چه الگوي جديدي در انتظار اروپاي غربي است؟
به نظر مي‌رسد كه «كارول كويگلي» كه استاد تاريخ تمدن است، پاسخ اين پرسش را مي‌داند. وي مي‌گويد: «تماميت تمدن غربي آزادي‌خواه» بي‌شك بقاي خويش را از دست خواهد داد... . اين حادثه شايد پيش از سال ٢٥٠٠ ميلادي روي دهد»؛(١٩). به عبارتي ديگر اروپاييان غربي فقط نيم هزار، براي بهره بردن از بازار بررسي، بهتوون و بازي تنيس فرصت دارند. با اين همه اين خانم مورخ درباره‌ي سرشت «حقيقتي» كه اروپاييان بايد در انتظارش باشند، چيزي نمي‌گويد.
به نظر مي‌رسد، «مايكل گرفينكل» سردبير «والر اكتول» مهم‌ترين مجله‌ي خبري محافظه كار فرانسه با استناد به حضور غم‌انگيز (كمتر از ٥ درصد) مسيحيان در كليساهاي كاتوليك، زوال دولت ـ ملت، افزايش خشونت، دزدي و نژادپرستي، كاهش ميزان زاد و ولد بوميان (٣/١ درصد در هر زن سفيد پوست) و ديگر شاخصه‌ها، معتقد است كه فرانسه به سرعت در حال از دست دادن ارزش‌ها و هنجارهاي فرهنگي خويش است.
وي اشاره مي‌كند كه جمعيت مسلمان فرانسه بيش از سه برابر جمعيت مسيحي در حال رشد است (بين ٤/٤ و ٨/٥ فرزند در هرزن مسلمان). تا كنون ٥٠٠٠٠ غيرمسلمان در فرانسه به اسلام گرويده‌اند و اين روند هم چنان ادامه دارد. وي يادآور مي‌شود كه مسيحيت در اروپا به عنوان فرقه‌اي بيگانه و كوچك حيات خود را آغاز نمود. آن گاه مي‌پرسد: «چرا يك فرانسوي معمولي نبايد به خاطر ديني پويا و در حال گسترش كه در هر حال خواهر جوان‌تر مسيحيت محسوب مي‌شود، از ديني رو به زوال دست بردارد؟(٢٠) اروپاي جديد زاده‌ي سنت فكري يونان است كه مسيحيت آن را مغلوب خود ساخت و اين ديگري نيز به نوبه‌ي خود توسط آزادي‌خواهي عصر روشنگري تقريبا از پاي درآمده است. چنان كه آثار زوال آزادي‌خواهي مشهود است. آيا اروپا تلاش نخواهد كرد كه اسلام را به عنوان چهارمين آيين خود و به عنوان ديني «موفق» انتخاب نمايد؟
ديگر روشنفكران اروپايي اين انديشه‌ها را به عنوان خلجان غير موجه يأس و نااميدي رد مي‌كنند. در ميان اينان «ديويد لندز» در بررسي خيره كننده‌ي روندهاي اقتصادي جهان مي‌گويد: آزادي‌خواهي سرنوشت غايي انسان باقي خواهد ماند، آزادي‌خواهي‌اي كه عقلاني است و نه دين هادي آن باشد. علت اين كه مسلمانان اروپايي به وسيله‌ي فرهنگ ديني خود افزايش مي‌يابند، همان است كه در هرجاي ديگر دنيا آغازگر احياي ديني بوده است؛ جست‌وجوي امنيت اخلاقي به دليل ناكامي اقتصادي.
پاسخ وي هراس و عقب‌نشيني به تفكر ديني نيست، بلكه افزايش سرعت توليد و بازار كالا است تا نگرش «مثبتي» از حيات حفظ شود. «اولويت فني» غرب و خوش‌بيني ،اروپا و امريكاي شمالي را قادر خواهد ساخت كه بر چالش كنوني «اروپا هراسي» غلبه نمايد.(٢١) اگر چنين باشد، مسلمانان در چهارمين حضور محسوس خود در اروپا، سرانجام پيام خداوند در مورد اصلاح را كه به قول «رابرت بلاي» درنخستين بار از دست دادند، غنيمت خواهند شمرد.

پي‌نوشت‌ها:
١. Quran, ١١:P.١٧٧
٢. Ibid, ×lix:p.١٣.
٣. Ibid, II:p.٣١
٤. Bernard Lewis, Arabs in History (NEW YORK: Harper & Row. ١٩٦٦), p.٤٣.
٥. Interview With Mehmet Sabri Erbakan, Islamic Milli Gorus Office, cologne, October ٦, ٢٠٠٠.
٦. Interview With Rashid Benaissa, Uneco, paris, September ١٨, ٢٠٠٠.
٧. Frank Viviano, "Europe Suddinly Doesn't Even Recognize Itself," San Francisco chronicle, March ٥, ١٩٩٩.
٨. Interview With Czarina Wilpert, Technical University, Berlin, October ١٨, ٢٠٠٠.
٩. Samuel p. Huntington, the Clash of Civilizations and the Remaking of World Order (NEW YORK: Simon & Schuster, ١٩٩٦), P. ٢١٠
١٠. Interview with Farouk Laazouzi, Islamic Urltural Center, Evry, France, Septimber ١٧, ٢٠٠٠.
١١. Interview with Brend Knopf, Ministry of Labor, Berlin, October ٢٠, ٢٠٠٠.
١٢. Frankfurter Allgemeine Zeitung, October ٢١, ٢٠٠٠.
١٣. Interview with Ranier Miunz, Depatment of Sociology, Humboldt University, Berlin, October ١٧, ٢٠٠٠.
١٤. Letter from Lord Hylton, April ٢٥, ١٩٩٨.
١٥. Telephone Conversation with Lord Hylton, London, November ٨, ٢٠٠٠.
١٦. Berger, A Far Glory, p. ٧١.
١٧. Ibid, p. ٤٥.
١٨. Ibid, p. ٧٦.
١٩. Caro Quigley, the Evolution of Civilizations: An Introduction to Historical Analysis (Indianapolis: Liberty Press, ١٩٧٩) pp. ١٢٧, ١٦٤_٦٦.
٢٠. Michael Gurfinkiel, "Islam in France: 'Is the French Way of life in Danger?' "Middle East Quarterly, March ١٩٩٧, pp. ١٩_٢٧.
٢١. David S. Landes the Wealth and Poverty of Nations (NEW YORK: W.W.Norton & Company, ١٩٩٨), pp. ٥١٤_٢٤. Mustafa Malik